آن چسبیده به میز ریاست، آن در ورزش هم مرد سیاست، آن قهرمان دو و میدانی، از پاستور تا سئول* دویده به کمتر از آنی، آن منکر متمم علی دایی، آن زیر آب زن غلام پیروانی، آن مجری فرامین مقامات بالا، از دوره علی خرابی و شقی لو* تا حالا، آن غایب در برنامه فردوسی پور، آن ملت را پنداشته مشتی کور، آن با خنده هایش می کند عشق و حال، آن فراری از قیل و قال، آن مدیریتش در حد مالدیو و سنگال، آن رنکینگ فیفا را کرده چال، آن چون ریگ در کفش فوتبال، آن (...)ـه* به فدراسیون فوتبال، آن خنده هایش روح را سوهان، آن استاد توجیه نامبر وان*، آن سوتی امید را انداخته تقصیر منصوریان، آن نبوده در تاریخ بدتر از آن، آن... اسمش چه بود؟ ... جورابیان یا شادابیان؟! ... آهان! شیخمان و کنه فوتبالمان، «علی کفاشیان» حفظ ا... میزه، از گنده مدیران میزچسبان بود که هیچ الکل و حلالی نبود که در حد چسب وی بود و عمراً لنگه اش در کل تاریخ نبود. رضی ا... عن سریشه

و نیز آورده شده مریدان شیخ را پرسیدند: علی دایی را که آورد؟ شیخ با خنده اشاره به بالا کرد. باز پرسیدند: متممش را که بست؟ شیخ به بالا اشاره کرد. پرسیدند: او را که برد؟ باز شیخ به بالا اشاره کرد. پرسیدند: تیم ملی را که ارنج می کند؟ شیخ به بالا اشاره کرد. مریدان از اشارات شیخ سخت متعجب گشته شیخ را پرسیدند: شما را که آورده؟ شیخ به بالا اشاره کرد. مریدان شیخ را قسم دادند: یا شیخ، تو را به خدا سوگند، لااقل بگو تو را که می برد؟ و شیخ در همان حال خنده باز به بالا اشاره کرد. رضی ا... عن اشاراته
و راویان اخبار و کاتبان طناز او را حکایت ها زین گونه بسیار نقل کرده اند.
• سئول: مهدِ یانگوم پرورِ جومونگ ساز، نام خیابان محل استقرار فدراسیون فوتبال.
• علی خرابی و شقی لو: غرض ما دو رئیس آخر سازمان ورزش و نرمش نمی باشد!
• (...)ـه: چسبیده، خندیده، یا هر چی! خلاصه فکر بد نکنید.
• نامبر وان: عبارت ریشه فرنگی دارد و معنی اش بر ما پوشیده، محض کلاس کار آورده شده.
چاپ در ستون آزاد
آن ملت را خدمتگزار، آن دولت مهرورز را یار، آن یگانه کلنگ پروژه ها، آن قیچی کل روبان ها، آن از جیبوتی تا برونئی در سفر، آن عاشق ریسک و خطر، آن آشنا به جغرافیا، از شاخ آفریقا تا فیهاخالدون استرالیا*، آن سابقاً معاون حقوقی و پارلمانی، آن صاحب مدارک حقوقی و دانشگاهی، آن قانع بی ادعا، آن دشمن خیل اغنیا، آن حامی کل ضعفا، آن گنج قارون نداشته، اگر اندکی(!) هم داشته از عرق جبین ساخته، آن پرونده اش سر زبان ها، آن بدخواهانش را کرده نفرین ها، آن روحش از اتهامات بی خبر، آن تایم کاریش از فجر تا سحر، مولانا و یقه شیخینا «محمدرضا رحیمی» کثر ا... امواله. از گنده صاحبان معاونت در سیاست بود که از ارادت به دولت سرشار و در عین سلامت دارای صداقت و در خلاقیت در مرز بی نهایت و هیچ لیاقت و کرامت نبود که از وی متصاعد نباشد! رضی ا... عنه

نقل است که شیخ را دیدند در فرودگاه بیتوته کرده و به هیچ لطایف الحیلی قدم بر باند پرواز نمی گذارد. یاران شیخ را گفتند: یا شیخ! امرای بلاد شرق و غرب فرش قرمز گسترانیده اند تا شما قدم رنجه فرمایید، طیاره هم که نه توپولوف است و نه 727*! پس این چه حکایتی است که در فرودگاه دارید؟! شیخ نزدیکتر آمد و در گوش آنان گفت: خوف دارم که بدخواهان حضور ما در باند فرودگاه را مدرک باند بازی جلوه دهند و اتهام «سردسته باند بزرگ فساد» را موجه سازند! لعنهم ا... کل یوم جمیعاً
آورده شده است که در محفلی طفلی شیخ را پرسید: یا شیخ! ملّایمان خواسته با توکل و نادر و گلیم جمله ای سازیم! شیخ گفت: توکلی و نادران پا از گلیمشان دراز تر کرده اند! ضرب رأسهم بصخرتً ثقیلاً ان شاا...!
در پایان دوره دهم شیخ را گفتند که سه نکته گو که معاونین دولت یازدهم به بعد چراغ راه خویش سازند. مولانا منقلب شده، گریه کرد و گفت: نکته اول اینکه سخت مراقب زیر آب زنان باشید و نکته دوم و سوم هم همین که مراقب زیر آب زنان باشید! سخت ناجوانمردانه زیر آب می زنند! مریدان را این سخن گران آمد و آنها نیز گریه کردند که شیخ را چقدر زخم در زیر آب است! شفی ا... جراحته
و راویان بد خواه و غرغرویان سیاسی کار از این دست حکایات بسیار نقل کرده اند!
پاورقی:
* استرالیا: بلادی است در ما تحت خاور دور که مردمان آن در کنفدراسیون آسیا فوتبال می کنند!
*727: گونه ای طیاره از خانواده بوئینگیان است که بر اثر سرما موتور آن یخ می زند!
چاپ شده در شماره بهمن ستون آزاد
بعله! دست روزگار پس کله ما زد و عازم سفر کربلا شدیم! به هر حال امریکا هنوز جهانخوار است و کوفیان همچنان بی وفا و چهل دزد بغداد در کمین! اگر تا ده روز آینده اینجا پستی گذاشته نشد بدانید و آگاه باشید که بچه های غرغرو می توانند از سهمیه فرزند شهید دانشگاه و سربازی را استاد کنند! (چی؟! راست می گین ها! این مربوط به آدم های متأهل می شد!)
به هر حال قبل از رفتن پست را می گذارم تا آیندگان بخوانند و بدانند این شهید چه خدماتی از خودش در کرده است!
آن یار سفر کرده!
آن یار سفر کرده، آن طناز خطر کرده، آن پرستوی کوچ کرده، در غمش عالمی سوگ کرده، آن شِکر سخن شیرین بیان، آن جنت مکان خلد آشیان، آن فخر جنیان و انسیان، آن نطقش ثواب و خوابش دعا، آن سیره اش صفا و مرامش وفا، آن طنزدونی را راست کرده، کرور کرور مخاطب دمساز کرده، آن اولین شهید عرصه طنز، آن نامش شده عملیات ها را رمز، شیخ فقیدنا «غرغرو» حفظ ا... طریقه؛ از مجاهدان گمنام عرصه طنز بود که هیچ تندیس و سکه و نقدی از جشنواره ها نستانده بود. لعن ا... من یأکل حقه
مریدی قبل از عزیمت شیخ به بلاد عراق، او را پرسید: یا شیخ! خطرات این سفر تو را چگونه است؟ شیخ غرشی کرد و آواز داد: از خطر چه باک است؟ بخدا سوگند که این شهادت ما را گواراتر از هزار بار ایستادن در صف حق التالیف مطبوعه قدس است! مرید سخت متحیر شد و گفت: چرا جو گیر شدید یا شیخ؟! از کجا معلوم شما شهید می شوید؟ شیخ که دید گیر مرید بد پیله ای افتاده است گفت: آه! چون شمایی از حال چون مایی خبر ندارد! و تاکسی دربستی گرفت و راهی پاویون فرودگاه شد. رضی ا... عن تریب شهادته

و نیز آورده شده که مریدان شیخ را پرسیدند: پس از فقدان شما، طنز چگونه می شود؟ شیخ گفت: خواب دیدم که هفت گوسفند چاق می آیند و قصد می کنند دمار از روزگار هفت گوسفند لاغر در بیاورند، اما گوسفندان لاغر برای خودشان گنده لاتی بودند و دهن گوسفندان چاق را سرویس می کنند! مریدان متحیر شدند که: یا شیخ! تعبیر این خواب چه می شود؟! شیخ گفت: در هفت سال آینده طنزنویسی دوره سینوسی دارد و بتناوب حاصلخیری و خشکسالی حاصل می شود! رضی ا... عن اضغاث احلامه
و نقل است شیخ را دیدند در عراق سراسیمه و دوان دوان فرار می کند. شیخ را در همان حال پرسیدند: یا شیخ! این دویدن برای اندام ورزشکاری(!) شما مضر است، دلیل این همه فرار چیست؟ شیخ نفس زنان گفت: یکی ازاین برادران انتحاری، کمربند انفجاری بسته و دنبال ماست و گویا تا ما را به دیار باقی نفرستد بی خیال نمی شود.... و دیگر هیچ! از اینجا دیگر نه کسی شیخ و مریدش را دیده و نه جنازه ای از وی به یادگار مانده. تقبل ا... توفیق شهادته
مقدمه: با خبر شدیم که ارژنگ حاتمی با شیما سیدی، زوج خوشبخت و طنازی را تشکیل دادند! ضمن تبریک صمیمانه به این دو عزیز و آرزوی اینکه ایشا ا... تا زمانی که موهاشون رنگ دندوناشون بشه در کنار هم به خوبی و خوشتی زندگی کنند، این متن رو با اصلاحاتی(!) در قالب ورژن جدیدش به ارژنگ تقدیم می کنم!

آن مزدوج بی زانتیا
روزی شیخ را دیدند که پرینت حساب های سوئیس گرفته و سخت مشغول مکاشفه است. وی را پرسیدند : یا شیخ الطناز! این همه جمع و تفریق حساب چه حکمتی دارد؟ شیخ قدری عینک خویش راست کرد و گفت : «به راستی که بخیل تر و حسودتر از شما جماعت طناز به تاریخ دیده نشده است! همین که قدری سیم و زر از جشنواره ای می ستانیم فی الفور عین بختک سریش می شوید و سور می ستانید، بعد هم که رسم فتوت به فراموشی سپرده و ما را سوژه طنز می کنید، اجرکم عند ا... ! »
نقل است که شیخ را در حال گذر از خیابان پرسیدند : از جشنواره های طنز گرفته تا خبرگزاری ها و نشریات و امثالهم زیر سمهای قلم شماست! راز پیشرفت خویش در طنز بر ما آشکار ساز تا چراغ قوه راه خویش سازیم. شیخ ایستاد و خیره در چشم سائل نگاه کرد و گفت : «مُدُنُم و نِمُگم!» و راه خویش گرفت. او را از این دست کرامات بسیار است. کرم ا... طریقه
و نیز حکایت شده که شیخ را گفتند : سور عروسی تو را چگونه است؟ شیخ گفت : «به جان شما سوگند اگر کل خبرگزاری ها را به دست راست من دهند و کل نشریات و مطبوعات را به دست چپ من دهند تا سور عروسی را بپیچانم...اگر این گونه شود...مگر مغز حمار خورده ام؟! لحظه ای درنگ نکرده و عطای سور را به لقایش می بخشم!» رضی ا... عن منطقه
آن گزارشگر فوتبال، آن نودش سر منشأ قیل و قال، آن جواد خیابانی را فرستاده کنج خانه، آن سلطان و ژنرال و امپراتور را خوانده فاتحه، آن داوران را نکیر و منکر، آن قاتل بدون خنجر، آن با تراختور(!) کله، آن حریف کل یوم یک تنه، آن عاشق مسائل پشت پرده، آن مسابقه پیامکش زلزله، آن خبرهای فوتبالی را کرده کهنه، آن دائره المعارف کار کشته، آن مثلاً رقیبش کوثری، فاصلشون از زمین تا مشتری، آن ورد زبانش «چه می کنه!»، «چه فوتبالیستیه و چه توپی رو گل نمی کنه»، شیخنا و گل سر سبد فوتبالنا «عادل فردوسی پور» از گنده گزارشگران اعصار بود که هیچ جنبنده ای را جرأت حضور در برنامه اش نبود. رضی ا... عن نوده

نقل است روزی مریدان شیخ را در حالی یافتند که در آزمایشگاه بیتوته کرده و گوشی موبایلی به دستگاه عجیبی بسته و سخت مشغول اکتشاف است. شیخ را گفتند: این چه حیلتی است که به کار می بندی؟ شیخ انگشت خویش نوک بینی گذاشت و هیس هیس کنان فرمود: این ماشین «مسابقه پیامک نود» است که اگر به کار بیفتد در مقابل نتایج میلیونی آن هیچ «سلطانی» را یارای «امپراتوری» نیست! مریدان گفتند : یا شیخ؛ این که اِند نامردیست! شیخ سخت بر آشفت و آواز داد: شما را چه شده است؟ این قرارداد های چند صد میلیونی فوتبالیست ها مردانه است یا این حقوق چندرغار ما انصاف است؟! کرم ا... وجدان کاریه
و نیز حکایت شده که شیخ را گفتند: با لغات «کریمی ، دایی ، قطبی و کفاشیان» جمله ای بساز. شیخ فی الفور گفت: «عن قریب تیم قطبی با حضور کریمی هم می بازد و آن وقت کار کفاشیان را هم عین دایی می سازیم!» شیخ را گفتند: این که دو جمله شد؟ شیخ قدری اندیشه کرد و گفت: اینهایی که گفتید در یک فدراسیون به این گندگی جمع نشدند، چطور می خواهید در یک جمله جمع شوند؟! رضی ا... عن منطقه
گویند روزی مریدی حق جو شیخ را قسم داد: یا شیخ! چگونه است که تو را از نزاع میهمانان برنامه نود هیچ خم به ابرو نیاید!؟ مگر خدای ناکرده به سادیسم گرفتار شده ای؟ مردم از این جنگ لفظی هیچ حظی نمی برند. شیخ دستی به محاسن نداشته اش کشید و گفت: این وصله هایتان به ما نمی چسبد! اگر باور ندارید یک مسابقه پیامک می گذاریم که «برنامه ما چقدر خوب است: خوب است؟ خیلی خوب است؟ بسیار خوب است؟» در این صورت خواهید دید که همه از ما راضی اند. قول هم می دهم مو لای درز نتیجه اش نرود! رضی ا... عن مسابقه بیامکه
چاپ شده در سوسه
آن عاشق ارجاع پرونده ، آن کاتب گزارشات گزنده ، آن معتقد به حذف و تعلیق ، اگر با مذاکره شد شد ، نشد از آن طریق ، آن مذاکراتش همیشه سازنده و راهگشا ، چه با جلیلی چه با سولانا ، آن نطنز را بلد شده عین کف دست ، آن روی فردو گذاشته دست ، آن خداوندگار یک بام و دو هوا ، آن یکی به نعل زده و یکی به میخ روا ، کرامات دیگرش هم که سوا ، آن کاین جلوه در محراب و منبر می کند ، چون به خلوت مي رود آن كار ديگر مي كند ، شیخ السیاسیون و طاس المنورون «محمد البرادعی» از اکابر انجام تحقیقات و تنظیم گزارشات است که هیچ تیم تحقیقاتی از کنفدراسیون را یارای رقابت با وی نیست! حفظ ا... التقریراته و عدم الجانبداریه!

روزی یکی از هم مکتبخانه ای های شیخ ، او را در سلمانی دید که مشغول اصلاح موی سر است! نزدیک شیخ شد و آواز داد : یا شیخ! خودت هستی؟ آن زلف های پریشان را چه کردی؟! شیخ دستی بر سر خود کشید و گفت : «خودم هستم! از وقتی در آژانس مشغول بکار شدم کمی موهایم کم پشت شده!» هم مکتبخانه ای حیرت کرده و پرسید : یا شیخ! شما که دکتری گرفته اید چرا در آژانس کار می کنید؟! شیخ گفت : «ابله ! آژانس اتمی را می گویم نه آژانس تلفنی!» رضی ا... عن دکترائه!
نقل است که روزی شیخ آخرین گزاشات خود را بر علیه پرونده ایران منتشر ساخته و بدون اجماع آن را تصویب کرد. مریدی بر شیخ وارد و پرسید : یا شیخ! شما که خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی! فوت و فن این هنرمندی چیست تا ما هم بکار بندیم؟ شیخ بر آشفت و آواز داد : «شما که سیاست نمی دانید نمی توانید هنرمند باشید، سختی دارد ، ممارست دارد ، مرارت و ناملایمت دارد، فقط همین قدر بدانید که اصلش اولش اینست که باید دید باد از کدام جهت می وزد و کدام طرف سمبه اش پر زور تر است!» جزاه ا... به میزان سمبهو!
و نیز گویند شیخ را پرسیدند: چگونه این همه ابهام را در پرونده ها جا می کنی؟ شیخ گفت : «کار هر کس نیست مرد کهن!! گاو نر می خواهد و خرمن کوفتن!!» و او را از این دست حکایات بسیار است. عفه ا... ذنبه
چاپ شده در صفحه طنز سوسه

نقل است که روزی شیخ غضبناک بر فرزندش وارد و او را در حالی یافت که نزد پلی استیشن نشسته و کسب فیض می کرد. عزم گلایه کرد و آواز داد : ای فرزندم! این چه کارنامه ایست که مکتبخانه ات به دستم داده؟ همه نمره ها ناپلئونیست و بَل هُم اَضل! علی ای حال بجای جبران و ندامت ، تنها نشسته ای و فیفا دو هزار و نه بازی می کنی؟ فرزند بی التفات ، در همان حال گفت : یا شیخ! کارنامه سخن گزاف است و اگر سر سوزنی بها داشت ، شما با آن کارنامه خدمت رسانی به ورزش ، سالها پیش خانه نشین می شدی! شیخ که سخن فرزند را سنجیده یافت ، از در دوستی و تعویض کانال در آمد و فرمود : مع الوصف من هم بازی! تیم ایران را برایم بردار تا پشت حریفان را به خاک بساییم! فرزند گفت: مشغول جام جهانی هستم و همانطور که می دانید ایران در مقدماتی حذف گردید! شیخ گفت : اینجا هم که مثل عوام الناس مدام این جام جهانی را به رخ ما می کشند! لعن ا... کارشکنیهم!
و نیز نقل است پیکی ویژه بر شیخ وارد شد و لیستی به دست وی داد و گفت انتخاب کن! شیخ پرسید : « این چیست و ملاک انتخاب کدام است؟ » پیک گفت : « این لیست ادارات و سازمانهایی است که از فیض وجود مدیر بی بهره است. انتخاب کن کدام را به نامت بزنند! ملاک هم شایستگی است که الحمدا... شما به وفور دارید! » شیخ دستی به محاسن کشید و قدری تأمل کرد. سپس چشمان خود بست و انگشت بر روی لیست حرکت داد و به ناگاه انگشت را متوقف ساخت و فرمود همین جا که نشانه گذاشتم! فردای آن روز شیخ به ریاست سازمان میراث فرهنگی و گردشگری منصوب گردید. کرم ا... طریق انتخابه!
گویند شیخ را پرسیدند : یا شیخ! برای ریاست سازمان میراث فرهنگی چه برنامه هایی در سر داری؟ فرمود : برنامه ها بسیار است، من جمله سی و سی پل را توسعه داده و به صد و سی و سه پل و یا بیشتر برسانیم! تخت جشمید را جمع کرده و به تهران می آوریم تا دسترسی مردم راحتتر گردد! لودر و بولدوزر به ارگ بم برده و آنجا را بکوبیم و هتل پنج ستاره بسازیم تا گردشگری رونق گیرد و قس علی هذا. رضی ا... عن اقداماته.
آن یگانه تندیس مدیریت ، آن سرچشمه خلاقیت ، آن نشسته بر کرسی دکتر لاریجانی ، آن عاشق تغییرات با سیستم تراکتوری ، آن بینندگان را نامهربان ، آن نابازیگران را ژان وار ژان ، آن پول به تله فیلم داده بی حساب، آن موسیقی شاد را خوانده نا ثواب ، آن آگهی بازرگانی را کرده سرلوحه کار ، مابقی را کل یوم بگذار کنار ، آن طنز تلویزیونی را داده بر باد ، آن سریال های آبکی را کرده آباد ، آن معتقد به پیام اخلاقی، آن هم بصورت 24 ساعتی ، مولانا و مدیرنا و رئیس جعبه جادونا «عزت الله ضرغامی» صاحب اختراعات بی شمار بود، من جمله نوعی نظرسنجی که نتیجه آن همیشه نود و نه درصد رضایت خلایق بود، لعن الله مَن شَکَّ به نظرسنجیه!

از برنامه های آتی شیخ منقول است که وی چندین شبکه جدید در دست اقدام دارد تا جوانان را رغبتی به ماهواره و دیش نباشد ، من جمله: شبکه خبر (شعبه 2) ، شبکه میز گرد ، شبکه سخنرانی ، شبکه موعظه ، شبکه همگام با دولت ، شبکه آب بندی ، شبکه آب لوله کشی ، شبکه آب شیرین و... حفظه الله من شر الخشکسالی!
و نیز نقل است که روزی شیخ منتظر اخبار نشسته بود که ناگهان با شنیدن صدای «دینگ دینگ دینگ» شروع اخبار بانگ وامصیبتا سر داده و نقش زمین گشت. مریدان فی الفور پارچ آبی نثارش ساختند و شیخ به هوش آمد. او را پرسیدند: یا شیخ شما را چه شد؟ شیخ گفت : « وای بر من که پیام اخلاقی به اندازه تزریق نکردم!» گفتند: یا شیخ! کل این اخبار که پیام اخلاقیست و جز بحران اقتصادی غرب و شیوع آنفلانزای خوکی چیزی ندارد؟! شیخ گفت: « آی کیوها! این را خود بهتر می دانم! منظورم دینگ دینگ اول اخبار است که پیام اخلاقی ندارد و باید حذف شود.» رضی الله عن زورچپانی پیامه!
گویند روزی در مسیر شیخ مشتی جوان علاف سبز شدند و محض ریشخند گفتند: چرا شیخی محبوب چون شما کاندیدای انتخابات نمی شود تا میزان مشارکت جوانان افزون گردد؟! شیخ گفت: «اتفاقاً نظر خودم هم این چنین بود! ولی چه سود که میرحسین برای نامزدی کمی عجله کرد!!» رضی الله عن اعتماد نفسه!
[تقدیم به یار قدیمی و دوست خوبم!]
آن گستراننده ی فتوکاتور، آن خداوندگار سوژه ی کاریکاتور، آن نگارنده ستون های بیشمار، آن گذارنده مردم سر کار، آن سینه چاک پرسپولیس، آن متنفر از هر چه لنگ خیس، آن همیشه در نشریات حاضر، آن ستون آزاد را گاد فادر (God Father)، آن طنزنویسان را آلپاچینو، آن سیب دو نیم خوزه مورینیو، آن صاحب مقامات متعالی ، آن متخصص آبیاری گیاهان دریایی، آن سلسله جبال نمک، به خاطر طنز خورده از هر ناکسی کتک، تحفته الطنز، مولانا شیخ الرئیس «بهمن مهران» دامت افاضاته از رجال بنام بود که دشمن او را بسیار بود، مِن جمله بلاگفا که وبلاگ نو از وی دریغ داشته و شیخ به ناچار وبلاگ «دست دوم» برای خود مهیا ساخته – حفظ ا... مستعمله!

نقل است که از کرامات شیخ این بود که وی را طبابت در حد بوندس لیگا بود و دست به هر کجای بیمار می کشید، درد را شناخته و فی الفور نسخه شفابخش می پیچید، من جمله روزی "طنز" را برای مداوا به مطب شیخ بردند و برای معاینه روی تخت خواباندند، شیخ دستی به پیکر طنز کشید و گفت: یحتمل اینجایش(!) متورم شده و باید آن را علاج کرد! مریدی که در مجلس حاضر بود معترض گشت و گفت: یا شیخ، اینجا که شما لمس کردید بصورت مادرزادی متورم است و علاج نمی خواهد! شیخ بر آشفت و گفت: ما به اندازه کافی بیشتر از شما لباس پاره کرده ایم، همان که ما می گوییم صحیح است، بگویید چشم! و مرید از انتقادپذیری و پاسخگویی شیخ بسیار محظوظ گشت – رضی ا... عن طبابته
گویند روزی اصحاب از او پرسیدند: یا شیخ! بعد از این همه طنزنویسی ، طنز را چگونه یافتی؟ گفت: «به سختی!» - كرم ا... اکتشافه!
و نیز نقل است که وی را پرسیدند: یا شیخ! مراوده شما با ستون آزاد چگونه است؟ گفت: مَثَل من و ستون آزاد مَثَل میرزا نوروز و کفش هایش است! - رضی ا... عن مثاله
و او را از اين دست حکایات بسيار بود.
پی نوشت:
1- سلام! از دوستانی که کامنت از خودشون متصاعد می کنن و از دست من که سر نمی زنم دلخور نمی شن ممنونم! اجرکم عندا...
2- نقش بهمن مهران در طنزنویس شدن من و خیلی های دیگه مثل روز از روشنایی لازم و کافی برخوردار می باشد! ولی چه کنیم که متأسفانه امثال بنده و بخصوص برخی طنزنویسان خیلی قدر شناس نیستیم.
3- فعلا همین. تا بعد که دوباره نوشتنم بیاد :-)

* نقل است روزی مریدی از خواص شیخ را بدید که جست و خیزکنان بانگ شادی سر داده و در کوچه و بازار جماعت را بوسه فراوان داده و خداوندگار را بنده نیست! مرید گفت: یا شیخ! جیره بنزین اضافه شده یا اورجینال بودن مدرک کردان مسجل شده که شما را چنین سرخوشی دست داده؟ شیخ که تصدیق پایه دو را نشان می داد آواز داد: «شهر را هفت شبانه روزآذین ببندید که بالاخره در هزارمین آزمون رانندگی توفیق یافتم و تصدیق پایه دو ستاندم!» و ا... اعلم بالصواب و الکباب
* و نیز نقل است که «غرغرو» احوال این تذکره را بر شیخنا عرضه داشت تا قدری خود را شیرین کرده، دل شیخ را بدست آورد و در سوسه صاحب مقامات عالیه شود. شیخنا فی الفور تذکره راخواند، کمی بالا پایین نمود، قدری خندید، اما در حرکتی غافلگیرانه تذکره را هزار تکه ساخت و گفت: «ما را به این دغل بازی ها حاجت نیست! برو طنز خود را درست کن که سوسه را از ابتدا به ضابطه راست کردیم نه رابطه!» جزاک ا... خيرا
پی نوشت:
1. اگر "شیخنا" را نمی شناسید فقط همین را بدانید که ما معلم طنزمان را خیلی دوست داریم!
2. هاله نورانی موجود در تصویر تزئینی است! با هاله های نورانی دیگر اشتباه نشود!
3. از هفته بعد تا مدت زیادی نیستم! اطلاعات تکمیلی بعدا ارائه خواهد شد.
4. استثنائا اگر برای این پست نظر خاصی به مخیله تان خطور نمی کند اشکال ندارد!
آن زیبای خفته، آن تعصب و غیرت در او نهفته، آن نگین پادشاهی، آن دردانه پهلوی، آن عامل اجنبی، آن مسافر ایستگاه پایانی، آنكه زن مي گرفت زیادی، ز هرچه رنگ و ریا خالی، صاحب عینکی بود به این قطوری! ، آن كه از اول گند زده بودي و در آخر فرار کرده بودی، آن که در نطقش همچو طوطی، کرده تمام سنگ پاها را تو قـوطی، آن که بـر پیشانی او چنین نبشته: همه آمالم شد رشته به رشته، شیخ المتواری و شاه مخلوعنا «محمد رضا پهلوی» شوی فرح بود و مرید ثریا و قبل از آن او را با دگران کارها بسیار بود. ا... اعلم!

نقل است که روزی محمد رضا در اندرونی خسبیده بود و خواب های ملوکانه می دید. ناگاه سخت به هزیان افتاد و در خواب دیدندش که مى گریست. غلامان گفتند: «علیا حضرت! علت پریشانی چیست؟» گفت: «ترسم سی سال که از مرگم بگذرد، خلق مرا فراموش کنند و حتی در یاد ما دو پاراگراف ناسزا هم بر ما روا ندارند!» مولانا «غرغرو» آنجا بود. گفت: اندوه بیهوده به دل راه مده که تا آن زمان نشریات بسیار باشد و نویسندگان بیکار... و قس علی هذا ! کثرا... امثالهم
چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور ستون آزاد
جهت دانلود مفتکی شماره 28 (بهمن) اینجا کلیک کنید!
به بهانه پیوند مبارک "کتابگذار اعظم و وکیله الرعایا"
آن دوستدار مطالعه، آن زوج طالعه، آن بلاگفا را كرده آباد، آن غذبيت را داده بر باد، آن پارتي ما در مخزن كتاب، آن عاشق لفت و لعاب، آن دوستدار انتقاد(!)، آنکه طنز بودش اعتقاد؛ شيخ الكتاب، حضرت مستطاب «كتابگذار اعظم» فيلتر ا... وبلاگه! از ظريف طنازاني بود كه وبلاگ او کاری عجب بود و واقعاتِ غرایب که خاص، او را بود.

روزي شيخ در همان كتابخانه كه كتاب مي گذاشت؛ مشغول طنازي بود كه مريدي وي را در اين حال يافت و فرياد بر آورد كه: «يا شيخ! اين چه وضع اشتغال جوانان مملكت است كه شما هم كتاب مي گذاري هم طنز به خورد ملت مي دهي؟! يكي را رها كن تا آمار اشتغال افزون گردد و دولت را پريشاني حاصل نشود!» شيخ دستي سوي گوش مريد دراز نمود و همي گوش مريد بپيچاند و در گوشش نجوا نمود كه: «تو يحتمل از نان به نرخ روزخوران و از جيره خواران مجله غير وزينه ستون آزادي كه ما را در زمره الهاميان مي خواني؟!» مريد هم مدام مي گفت: «شيخ جان ما رها كن! ... لاله! لاله! لاله ي گوش...! يا ام الشكوه...!» مريد كه هوا را ناجوانمردانه بي ريخت(!) و پته اش روي آب ديد، لاله گوش از دست شيخ خلاص كرد و پا به فرار گذاشت. رضي ا... عن فراره!
روز ديگري شيخ داشت...درق!....آخ!... هيچ... شيخ هيچ نمي كرد! فقط شيخ داشت ما را در كمال ادب و متانت پند مي گفت كه من بعد كمتر حوالي «طنز كتابداري» آفتابي شويم! ما هم به ديده منت اطاعت مي كنيم! (ولي خودمانيم يا شيخ! عجب دست سنگيني داريد! حفظ ا... يدك!)
(به بهانه پخش مجدد و شبانه سریال ناوارو - Navarro )
آن شخص شخيص، آن كميسر پليس، آن گرد جهان چرخيده، با هيكل ورزيده، آن قبله افسران و دشمن مجرمان، آن يولاند* را داشته، شهرتش عالم را برداشته، آن كه سر به هر تو داشته، كميسر والتز* را سر كار گذاشته، شيخ الانتظامات، صاحب كرامات، "كميسر ناوارو" در انواع پرونده ها حظي تمام داشت و انگشت كه به هر سوراخ مي كرد، قاتلي بيرون مي آورد و از اين دست او را تصانيف بسيار است و كرامات مذكور.

في الحال كه ما (شيخ الشيوخ، غرغرو!) قلم به دست گرفته تا شرح حال ناوارو كنيم، خاطره اي از ذهنمان گذشت كه نقل مي كنيم: روزي به خانقاه بيتوته كرده و تخمه شكسته مي نموديم كه خبر آمد تلفن زنگ مي زند! گوشي را بر داشتيم و گفتيم: "كيسته؟!" گفت: "ناوارو هستم!" و گلايه سر داد كه :يا شيخ! تو با مكاشفات بسيار و ساليان دراز زحمت ريش خود سفيد كردي و اكنون آفتابت لب بام است! تو را به يولاند چه كار است؟! قبلاً به ما خبر مي رسيد كه در طنزدوني، دُزِ فرهنگي ملت را بالا مي بردي! اما حال به چه روز افتاده اي كه مطالب زرد به خورد ملت مي دهي؟!
ما نيز كه تاب چنين گستاخي نداشتيم از همان خانقاه، يك طياره اسكورت گرفتيم و آمديم اينجا كه جواب ناوارو را پشت تريبون طنزدوني اعلام كنيم: اولاً ما هيچ هم رنگمان زرد نيست و قلم فرساييمان هم زرد نيست! چون آنچه ما مي كنيم، احترام به سليقه مخاطب است و عامه پسند مي نويسيم! ثانياً يولاند به دهه هشتاد و نود ميلادي در سريال نقش داشته و از دو هزار ميلادي به بعد خيلي كامله شده است! بنابراين اين وصله ها به ما نمي چسبد!
و ا... اعلم!
آن دوستدار خردجمعي، آن عاشق بازي نصرتي، آن آبيه ورژن هشتاد و شیش، كم و بيش عين سيريش، آن كه با يونگ بودش اتحاد، لوتي گري بودش اعتقاد، به مايلي كهن نبودش احترام، شيخنا و نيو جنرال فوتبالنا(!) « امير خان قلعه نوعي» متخلص به جنرال! حفظه ا... كل يوم! از تازه بزرگان فوتبال مملكت بود كه در كارنامه اش هيچ شكي جايز نبود! روزي جمعي از مريدان گرد وي جمع شده و پرسيدند: «يا شيخ، اين فصل S.S را چه شده است كه نه رنگ ليگ آسيايي ديد و نه جام داخلي؟» شيخ كه در اعماق خردجمعي غرقه بود با انگشت به جانب «صمدخان مربي الدوله» اشاره كرد و گفت: همانا ما بي تقصيريم و اوست كه سبب تشويش تيم گشته و يونگ را به كار نگمارده است تا خرد جمعي افزون گردد! مريدان با شنيدن اين برهان هاي اظهرمن الشمس سخت از آگاهي لبريز شدند و سر به بيابان نهادند... و نيز در احوال شيخ نقل شده كه روزي تماشاگرنمايي از وي پرسيد:« شيخ! چطور شد كه اينطور غرور ملي را در بازي مكزيك به باد فنا دادي؟... و با فلاش بكي دوران سياه چلنگر و برانكو - رضي ا... عن نتايجه!- را به يادش آورد كه سه يك شديم و لااقل دايي در زمين بود كه تقصيرها را به دوش بكشد! اما حال چه كسي بار اين تقصير را به دوش كشد؟» شيخ سخت دگرگون شد و بانگ بر آورد كه: « شما را لياقت همان برانكو باشد!» و في الفور دست خردهاي جمعي بگرفت و قصد عزيمت به تيم هاي شيخ نشين نمود، تماشاگرنما كه آينده مملكت را در تباهي و نابودي ديد پشيمان شد و به پاي شيخ افتاد و بوسه ها زد و پاچه ها خواراند و ضجه ها ابراز داشت تا شيخ را دل رحمي افتاد و از تصميمش منصرف گشت و اينگونه بود كه همچنان سايه شيخ بر سر تيم مستدام است! حفظ ا... سايئه!

آن زمامدار ثروت ملی، آن فرماندار امور کلی، آن کرامت کننده ی پول به آقازاده ها، محل جلوس شاهزاده ها، آن یگانه سریر بی مایه ها، وزارت حیف و میل سرمایه ها، آن حامی کسری بودجه ها، آن پیچ درپیچ هزار مارپیچ، شیخنا و سرورِ اُمورنا « وزارت نفت » حفظه ا... تا ابد!
گویند که در سنه سی و یک هجری و با جهد ملی ها و مذهبی ها و رأی عدالتخانه لاهه، این صنعت خدادادی به ملی شدن گراییده و از آن فایدت بسیار حاصل شد بالا نشینان را. و نقل است که شیخنا سالهاست که عضو شیوخ مصادره کننده یا صادرکننده ی نفت (OPEC) گشته و ما را از آن مباهات بسیار است.
چند سالی است که برای طنزنمایانی چون ما سئوال پیش آمده که چرا تا هذا الیوم، نوبت به زمامداری سالانه ی دولت ما بر اجلاسِ شیوخ نگشته است! مگر بر مبنای حروف الفبا نیست؟ مگر یازده شیخ بیشتر در گرو حاضرند؟ما از این واقعه غریب سخت انگشت به فام مانده و از زمامدار امورنا شیخ وزیر النفت – حفظه ا... مقامه – پرسیدیم: یا شیخ، مگر این الفبای شما چند حرف دارد؟! شیخ فی الفور فرمود: اولاً که الفبای ما عین خودمان است و حرف ندارد! ثانیاً بر سر تعداد حروف بین علمای دیپلماسی خارجه اختلاف است، ولی آنچه مسلم است مناعت طبع ما ایرانی هاست! – ا... اکبر –
در این لحظه بود که ما و جمیع اطرافیان ما به جِد مرید این بزرگواری و حس بی نیازیِ زمامدارِ امورِ شیخنا گشتیم.
از دست و زبان که برآید کز عهده ی وصفش به درآید؟!
آن آشنای وقت شناس، آن اتاق جادویی، آن عذاب آسمانی، آن مربی ورزش صبحگاهی،آن ذکر عالم برزخ، آن سرویس اکابر پیش از انتخابات، محل کتابت انواع خاطرات، آن منبع شایعات، آن شمع امید سارقان، آن سیمرغ شهروندان، شیخنا و مرکب اغلب اوقاتنا «اتوبوس» حفظه ا... وجوده. از غریب مصنوعات آدمی بود که فقدانش مایه تآخیر و نکوهش بود و وجودش مایه استغفار و رنجش.
روزی از ایام تحصیل، سوار بر شیخنا به طرف دانشگاه عزیمت می کردیم و کم کم نزدیک رُستنگاه سبزه – ایستگاه سابق – می شدیم و ازاین باب که هنوز زنده بودیم، خدای را شاکر بودیم. در همین احوال صدایی ترمز مانند به گوش رسید و متعاقب آن ... دَرق ... گویی شیخنا با مرکبی دیگر برخورد کرد. ضارب نیز که حرفه ای می نمود فی الفور از محل سانحه گریخت. راکبِ شیخنا هم عزم بر تعقیب جانی و ستاندن خسارت نمود و اینگونه بود که صحنه مبدل به سکانسی اکشن در خیابان های شهر گردید. ما نیز با یک بلیط چندین صحنه مختلف را ناظر بودیم: اول تصویر کلوزآپ عزرائیل جلوی چشممان! دوم طعام وعده ی قبل در دهانمان، سوم جانیِ فراری در جلو و پشت سرش درایور- شیخنای سابق!- چهارم تصویر خودمان مقابل درب بسته شده ی کلاس.
بالاخره در یک پیچ تند، مرکب تیزروی فراری چرخش ترکید و از حرکت بازایستاد. در این هنگام درایور از شیخنا پایین آمده و پنجه در پنجه ی او افکند تا حق خویش را بستاند. پس از احقاق حق با سیمایی فاتح بر پشت شیخنا نشست و بی توجه به بوق های پشت سر، آرام راه خویش را گرفت و جان ضارب را به جوانی او بخشید. رضی ا... عنه
جوابیه مطلب را حتما بخوانید!
آن دانشجوی داروسازی، آن در اندیشه جهانی سازی، آن بالابرنده ی تیراژ، آن افزاینده متراژ، آن زداینده ی گیرپاز، آن سراینده ی اشعار بی قافیه، آن زننده ی شوت در زاویه، آن عاشق سوسیس، آن هوادار پرسپولیس،آن دوستدار انتقاد(!) ، آن خواستار پیشنهاد ، آنکه پول و مایه بودش اعتقاد؛ دکتر محمدرضا حسینی – دَفَع ا... شَرﱡه – نشریه ی او کاری عجب بود و واقعاتِ غرایب که خاص، او را بود.
نقل است که روزی شیخ میم هنرور – قطع ا... قلمه من البیخ – از غایت اعمال نفوذ در سانسور مطالب مهم در صحیفه، سخت پریشان شده، به خدمت دکتر تلفن زدی و بعد از عرض ارادت و خدمت، از ایشان طلب قدری آزادی و اختیارات در صحیفه را کرده است. پس چون دکتر این سخن بشنید فرمود: یا رأس الدبیر[1]، همانا که ما را بعد از نگاشتن بعضی مطالب حتی از باب مکتب خانه ی داروسازی به داخل راه نداده و محل ... هم به ما نمی کنند؛ چه رسد به اینکه به شما "رهایی قلم" اعطا کنیم که دیگر حسابمان با کرام الکاتبین است.
ونیز نقل است شیخ وحید س – که روزگاری در نشریه بالابر[2] مشغول خدمت بوده- آخرین تریپ افشاگری را گرد آورده بود به خیال آنکه خلق بخوانند و حقایق بر آنان آشکار شود، لیکن دکتر با بو بردن از نگاشته شدن آخرین ورژن افشاگری، گفت: که شما پر رویی را به کمال رسانده اید و اینجانب از اول به مساعدت شما در ستون آزاد مشکوک بودم. و اینگونه بود که مِن بعد آن ستون آزاد عاری از هرنوع افشاگری چاپانده شد.
و نیز او را گفتند : یا شیخ الدوکتور! این ستون را از چه روی آزاد افراشتی ؟ گفت:روی حساب معرفت! گفتند :ایول! ودگر چه؟ گفت: تا زنم بر سر اینان و آنان ! گفتند : پس چرا تا کنون نزدی ؟! گفت: ....دی شب دراز است!
از ایشان تصانیف بسیار است . رضی ا… عنه
[1] سردبیر
[2] آسانسور
پی نوشت: این مطلب که با قلم خود محمدرضا اصلاح شد مربوط به دو سال قبل است و الان محمدرضا حسینی درمقام موسس نشریه و میم هنرور درمقام مدیر مسئول هستند.
آن ستاره آسمان علم، آن گستراننده مراكز علم، آن بيزار از مقامات دنيايي،آن هميشه كانديد رياست جمهوري، آن عاشق حذف كنكور، آن گيرندهي شهريه با ضرب و زور، آن زمامدار دانشگاه « دكتر عبدالله جاسبي» عفه ا... ذنبه
روزي جمعي از طالبان علم بر وي خرده گرفتي كه: اين همه دانشگاه چگونه راست كردي؟بفرمود: در هر كجاي مملكت دانشگاهي برافراشتم تا طالبان علم در ولايت خود مشغول كسب علم و معرفت شدي و در مقابل، چكها از پدران ستاندي به حسابداري تحويل نمايند تا آنان را ذخيره آخرت باشد و دانشگاه را خير دنيا! الدنيا مزرعه الآخره.

و نيز نقل است كه وي را گفتند: يا شيخ، اگر به رئيس جمهوري رسيدي، چه خواهي كرد؟ في الفور گفت: درآمد نفت، اخذ ماليات، عوارض، خودياري، آبونمان و ... را كلا در حساب مكتب خانه آزاد اسلامي واريز گردانيم و از آن، آبروي رفته را باز گردانيده، كلي كارهاي باكلاس من جمله خوابگاه، سرويس، همايش، وام و غيره به انجام رسانده و پوز مكتب خانه ملي را . . . ببخشيد . . . پشت مكتب خانه ملي را به خاك برسانيم تا عبرت ساير مكتب خانه ها باشد!
و او را از اين دست شعارها بسيار بود. رضي ا... عنه
آن مظهر علم و دانش، آن مایه مباهات، آن خاک خورده ی سنوات، آن دردانه ی صناعات، آن ضایع و جوات، آن آب شور برای تشنگان، مناسب برای مسافرکشان، نشانه ی قدمت صنعت ما و کوری چشم دشمنان ما، شیخنا و مرکب اغلب اوقاتنا و سیریش صنعتنا «پیکان!» حفظه ا... وجوده. از غریب مصنوعات آدمی بود که فقدانش مایه کسالت و بی سوژگی بود و وجودش مایه استغفار و رنجش.

روزی جمعی از سترگان روشنفکر غرب زده، بر مدیر ایران خودرو خرده بگرفتند که: یا شیخ! شما چهل سال این مرکب لگن نما را ساخته و تحویل خلایق داده اید و با قصد قربت سود سرشار به جیب روانه ساخته اید، پس شمایی که چنین صاحب مباهات و مایه افتخار هستید، چه می شودتان که نتوانستید خودرویی در همین قیمت ها در آورید؟!
مدیر سخت بر آشفت و گفت: چشم شما را چه شده است که این سند افتخار ما را نمی بینید؟! مگر نه این است که ما با تکنولوژی جدید و استفاده از خلاقیت خدادادی «آردی» را ساخته و بر سر خلایق بسیار منت گذاشته ایم! مرکبی چون این که هیکلش آدم باشد و قدرتش قدر الاغ(!) در هیچ کجا نسازند و حال چون شمایی به ما خورده می گیرید؟ همچنین در کتاب «مباحثٌ فی التمجید از ایران خودرو» آورده شده است که روزی رستم در دامن دشت قدم می زد که ناگهان برای اولین مرتبه چشمش به رخش افتاد و حسابی خاطر خواه او شد و رفت و بر پشتش بنشست، پس در این هنگام گفت:« این چنین مرکبی که سرعت یوز پلنگ و عقل انسان دارد، ایرانیان را شایسته است!»
جماعتِ خرده گیران سخت متعجب شدند و گفتند: «یا شیخ! این چه ربطی داشت؟ آن تعبیر را اگر رستم گفته باشد برای رخش گفته نه برای این جوات مخفی!»
مدیر بگفت: « باشد تا آیندگان کلاه خود را قاضی کنند که ربطش چه می شود!»
جماعت خرده گیران، که دیدند کلاه بزرگی به سرشان رفته، کلاهشان را قاضی کردند و به شهر خود بازگشتند!
| Copyright © 2005-2011 - All rights reserved. |
| Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian |
| TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com |









