اين مطلب طنز نيست و خواندن آن به بيماران قلبي توصيه نمي شود!
در اين فرصت به تحليل و بررسي گوشه هاي از فيلم حماسي- تراژدي «مصائب صمد» ساخته امير ژنرال زاده مي پردازيم. اين فيلم روايت يك تراژدي حماسي و غمناك است كه هنوز مراحل تدوين سكانسهاي پاياني فيلم تمام نشده است. در ابتداي فيلم يك فرمانده مظلوم و سر به زير را مي بينيم كه همه او را «صمد آقا» صدا مي زدند و او بيشتر دوست داشت آقاش رو بگذارند اولش! فعاليت مهم او در آن زمان اين بود كه هر وقت لشگر آبي شكست مي خورد جلوي دوربين ظاهر مي شد و به بينندگان برنامه نود توضيح مي داد.
سپاهيان آبي در پايان سال 85-84 قهرمان ميدان هاي نبرد مي شوند. ژنرال كه كل يوم عشق «سلطان بودن» داشت في الفور همه سرداران سپاه را به سرزمين هاي ديگر رهسپار مي كند و چمدان هايش را بسته و بي آنكه صمد را با خود به قصر ببرد جانشين پادشاه « ويچ » مي شود تا با خرد جمعي كشور را آباد كند!
اما بشنويد از صمد... فرستاده مخصوص ژنرال به نام «يونگ» حسابي حال صمد را مي گيرد و اخبار سپاه را به گوش ژنرال مي رساند و ژنرال هم كه چند هندوانه را با يك دست برداشته بود مثل آهو توي خرد جمعي اش گير كرد و به كل يادش رفت اسامي سپاهيان را به مقر فرماندهي آسيا بفرستد. بدين ترتيب لشگر صمد از كارزار آسيايي محروم مي شوند و صمد مي ماند و حوضش! از اينجاي داستان تدوين نشده و مي رويم به آخر ماجرا، در سكانس پاياني داستان آقا صمد نشان داده مي شود كه خسته و تنها از ميدان كارزار بيرون مي رود و همه در ميدان نبرد و سالن سينما به حال او و مخصوصاً به حال خودشان گريه مي كنند!
تقصیر خودتان است! گفتم که طنز نیست! خوب شوخی که نداریم...